شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

خدای زیر بالشم

آشفته خوابهایم

برای دیدنتان

پیر شده ام

این روزها

سر بر بالین که می گذارم

سیاهی وجودم را فرا می گیرد

شکسته شده ام از این خوابهای دیده و نادیده

از این اندوه

که دیگر بر شبهایم هم سنگینی می کند

آن وقت ها

خدا زیر بالشم بود

سپید بود دنیا

سپید بود اندوه

سپید بود زندگی

دوست داشتن

دشمنی

و خشم

آن وقت ها

سپید بود خدا

این روزها دلم وان یکاد می خواهد

دلم خدای زیر بالشم را می خواهد.

 

کامه

شنبه هشتم اسفند ماه 1388- ساعت 3:10 ظهر

کاملیا هاشمی :: ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ



یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

شهری که در آن برای بودن باید مرد!

خواب هم دیگر نیامده می رود از این شهر
دست شسته است از این مردمان خاک پوش و خاک باز
لابد او هم پس از مرگ
اسطوره ای  می شود
از همان ها که بهترین بوده است و بالاترین
همان ها که تا بود کسی سراغش را نمی گرفت
گاهی می آمد و کسی آنی با او می نشست و نرم می رفت
دیدن خواب امری است علی السویه
و البته ندیدنش
اما مردن، نه!
اینبار همه خواهند آمد
دوست، دشمن و بیگانه
سرتا به پا سیاه پوش
بر سرزنان و شیون کننان
مرثیه ها خواهند خواند
بلند بالا و رسا
کسی جا نخواهد ماند از این خوان گسترده
همه چیز مجانی است به لطف آن مرحوم
چنین فرصتهایی کم پیش می آید
هر اسطوره در این شهر فقط یک بار می میرد.

کامه

کاملیا هاشمی :: ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ



دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸

کرنفلکس رسانه‌یی: روشنفکری و حقوق بشر

از خواب بیدار شده
یا نشده
آنچه می یابی
تیرگی قلبهایی است
که سایه افکنده اند
بر افق باورهایت
نمایش مضحک قلبهایی بزرگ
و دستانی بزرگ تر
با سایه هایی حجیم
که روزگاری
به گرمی می فشردیشان


از خواب بیدار شده
یا نشده
دیگر لنز نگاهت
سوژه ای شفاف
حتی برای شکار لحظه ای از انسانیت
نمی یابد.

کامه

9 آذر ماه 1388
30 نوامبر 2009

 

 

 

 

کاملیا هاشمی :: ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ



جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸

اپیزود پنجم- اتاق

چیزهایی هستند
که برای گریستنشان هم
وقت کم می آوری
روزها و روزها
آنقدر از تنهایی خود لبریزی
که کم آورده اند
چشم می بندی و آرزو می کنی
رویاهایت بازگردند
نقاب بردارند از این ثانیه های شوم و گنگ
از این درد کشنده
که موذیانه
دست های زندگی را
سرد کرده است.

کامه

2:00 am
10 oct. 2009

 

کاملیا هاشمی :: ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ



شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸

از نانوشته ها- اپیزود چهارم (چهل گیس)

روزهای سنگی می گذرند
و خوابهای نادیده
از لابه لای درزهای دیوار
فرار می کنند
دخترک
گیسوان سیاهش را
لالایی خوانان
شانه می کشد.

کامه
29 آگوست 2009- تهران. 2:30 شب

کاملیا هاشمی :: ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ



شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸

Another Day

I am a shadow
Circling on the sundial
"Time said it is morning
Time said it is night"
People sometimes look at me:
"Now it is time to go!"
That is what’s always happened to me
and I am still wandering around a point.

Kameh
8 August 2009, 14:00

کاملیا هاشمی :: ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ



جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸

That Girl

I can remember those days
They never come back again
I was so scurry
Lost myself somehow between them
Now I am worry
What has happened to her?
She was so sentimental
With fragile heart.

Kameh
7 August 2009, 21:50

کاملیا هاشمی :: ٧:٤۸ ‎ب.ظ



پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸

وهم

برای کنار نشستن و از میان سایه نگریستن

همیشه زمان هست

آفتاب این روزها

از بی کران آسمان

در آرزوی دیدار

تنها

لحظه ای خوش

تاب آورده است

و من

سرد از هجوم بی امان کابوسهایی

دیده و ندیده

از وهم این سراب

لبریزم.

 

کامه

٢٢ خرداد ٨٨- ساعت ١ صبح

 

کاملیا هاشمی :: ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ



جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸

پایان

سادگی ها که تمام می شوند

خوب یا بد

هر دو بی تقیصرند

کودکی

پشت میله های سرد روزها

دور می شود

و دورتر

می بینی رنگ ها را

که جا مانده اند میان انگشتان کوچکش

وقتی برای آنچه که دوست داشت

نقاشی می کشید.

 

کامه

سومین آپریل 2009- 14 فرودین 1388

کاملیا هاشمی :: ٤:۱٤ ‎ب.ظ



جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸

از نانوشته‌ها- اپیزود سوم

لیوان خالی قهوه را برای چندمین بار سر می کشی

سعی می کنی به چیزهای خوب فکر کنی

مثل!

مثل!

....

شاید یک موسیقی شاد را باید زمزمه کنی

از جایت بلند می شوی

تلاش می کنی اتاق را کمی جمع کنی

بی حوصله

لیوان خالی قهوه را برای چندمین بار سر می کشی

سعی می کنی به چیزهای خوب فکر کنی.

کاملیا هاشمی :: ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ



شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧

مونولوگ اول

آنچه این روزها می گذرد

نه آن سیاهی شب های دلتنگی است

نوازش بی روح دوست داشتنی خاکستری است

آرامش سرد کلامی است

که در نطفه خفه می شود

نگاهی است از میان خاطرات دور

که التهاب نفرت را در گوشه ذهنی می بیند

و دولا دولا می کشاندش میان همان خاکستری مطلق

جایی که روزی سیب های درخت کاغذی چیده شده اند

و کسی دیده است سبیل پهلوان را باد می برد.

کامه

پس نوشت: توان نوشتن نداشتم دیگر، به ستاره ی آسمان گفتم که روحم را گم کرده ام. گفت بنویس، خودت را باز پیدا می کنی. راست می گفت، این تصاویر که بیرون می ریزند، ذهن باز می شود برای چیزهایی تازه. حتما نباید شعر گفت و یا داستانی نوشت. باید گاهی بدور ریخت زباله های افکار را. باید سبک شد از تصاویر گنگ. باید خود را باز یافت.

 

کاملیا هاشمی :: ٩:۳٥ ‎ب.ظ



سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧

از نانوشته ها- اپیزود دوم

در اتاق 60 متری نم کشیده، فقط صدای خفه ی زنی به گوش می رسد:

 "فرق زیادیه از انسانیت و مروت تا ادای تمدن و شمایل روشن فکری

وقتی اون نقاب می ره کنار

وقتی با خودت خلوت می کنی

چی میاد تو سرت؟

فرار می کنی از خودت، نه؟

خودت رو در ادمهای اطرافت، در ظواهر، در روابط مصلحتی غرق می کنی؟

مگه کل این دنیا چیه؟!

چیه که بخاطرش تا به این اندازه می شه خودخواه بود؟

می شه بی رحم شد؟

قراره به چی برسیم؟

قلبت کو؟

وجدانت؟

روحت؟

تمام اینها تموم می شه

تمام این روزها

می شه تا اونجایی که می خوای بزرگ شی

شاید اسمت برای خیلی ها آشنا بشه

اما رسمت چی؟

بین فرع و اصل؛ فرع رو بیشتر می پسندی

با پنبه سر بریدن رو بیشتر دوست داری

خواب نیستی

خودت رو به خواب زدی

روزگار خوبی نیست

مصلحت و منطق فازی، همه چیز رو تحت کنترل گرفته

صفرو یک های دنیای دیجیتال همه جا هستن

و هر روز، به روز می شن

هر روز سردتر

هر روز با حرفی جدید

منطق و اصولی جدید

روابط جدید

معنی انسانیت رو هم تغییر می دن

 آدمی که برای پرسیدن حال کسی وقت نداره

حتما خیلی ادم مهمیه!

حتما می تونه یه دنیا رو نجات بده

حالم خوش نیست

اما نیازی ندارم تا کسی برام فاتحه بخونه

از اینهمه دروغ و ادای انسانیت لبریزم

هیچی تو قلبم نیست برای سرریز شدن

راست می گفتن

دنیای شعر و شاعری سر اومده بود!"

 

کاملیا هاشمی :: ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ



جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧

از نانوشته ها- اپیزود یکم

زنی مغرور، ایستاده است.

کودکی فریاد می زند.

مردی آن طرف، پیرهن معرفت را چرک کرده است.

کودک به سوی مرد می دود.

مرد انبوه لباس ها را می گذارد و می رود.

کودک بلندتر از پیش، گریه می کند.

زن به ظاهر محکم، پشت به هر آنچه که هست، آینه های شکسته را دست می کشد.

 

کاملیا هاشمی :: ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ



چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

بچه گنجشک

گیج و منگ

میات بیگانگی کوچه های این روزها

پرسه می زنم

به دنبال رد یک آشنا

عابران را سلامی می گویم

هنوز باور نمی کنم

کسی دیگر برای بچه گنجشک های از آشیان افتاده

دل نمی سوزاند.

 

کامه(آنلاین)

 

 

کاملیا هاشمی :: ۱:٠۸ ‎ق.ظ



چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧

کمی شاعرانه (بی بهانه)

حالم خوش نیست

مثل یک گورکن که باتلاق را می کند

و  سایه ای که اسیر شب شده است

مثل یک روز که ابرهای سیاه پوش برایش محرم شده اند

و واژه هایی که می خواهند دردی را تسکین بخشند

بی پرده بگویم

به شمار تمام ماسه های دریایی، حالم خوش نیست.

 

کامه(آنلاین)

 

کاملیا هاشمی :: ٦:٠٦ ‎ب.ظ


 







کامه در خزه
کامه در گیلماخ
تماس با کامه

آرشیو ورونیکا