شهری که در آن برای بودن باید مرد!

خواب هم دیگر نیامده می رود از این شهر
دست شسته است از این مردمان خاک پوش و خاک باز
لابد او هم پس از مرگ
اسطوره ای  می شود
از همان ها که بهترین بوده است و بالاترین
همان ها که تا بود کسی سراغش را نمی گرفت
گاهی می آمد و کسی آنی با او می نشست و نرم می رفت
دیدن خواب امری است علی السویه
و البته ندیدنش
اما مردن، نه!
اینبار همه خواهند آمد
دوست، دشمن و بیگانه
سرتا به پا سیاه پوش
بر سرزنان و شیون کننان
مرثیه ها خواهند خواند
بلند بالا و رسا
کسی جا نخواهد ماند از این خوان گسترده
همه چیز مجانی است به لطف آن مرحوم
چنین فرصتهایی کم پیش می آید
هر اسطوره در این شهر فقط یک بار می میرد.

کامه

/ 0 نظر / 13 بازدید