خدای زیر بالشم

آشفته خوابهایم

برای دیدنتان

پیر شده ام

این روزها

سر بر بالین که می گذارم

سیاهی وجودم را فرا می گیرد

شکسته شده ام از این خوابهای دیده و نادیده

از این اندوه

که دیگر بر شبهایم هم سنگینی می کند

آن وقت ها

خدا زیر بالشم بود

سپید بود دنیا

سپید بود اندوه

سپید بود زندگی

دوست داشتن

دشمنی

و خشم

آن وقت ها

سپید بود خدا

این روزها دلم وان یکاد می خواهد

دلم خدای زیر بالشم را می خواهد.

 

کامه

شنبه هشتم اسفند ماه 1388- ساعت 3:10 ظهر

/ 0 نظر / 11 بازدید